تبلیغات
وب طرفداران رزیدنت اویل You could put your verification ID in a comment Or, in its own meta tag Or, as one of your keywords Your content is here. The verification ID will NOT be detected if you put it here. وبلاگ طرفداران رزیدنت اویل - سناریو رزیدنت اویل 5
Resident Evil Persian Fans Weblog

بازیها

تاریخ : 1391/12/19
نویسنده : HUNK

 شروع بازی به صورتی است که Chris Redfield در حال رفتن به آفریقاست و وقتی که به مقصد میرسد با همکار جدیدش یعنی Sheva Alomar ملاقات می کند.بعد از مدت کوتاهی به یاد سنگ قبر Jill می افتد ولی او یقین دارد که Jill زنده است.کریس و شیوا با صحنه ی عجیبی رو به رو میشوند . در هنگام راه رفتن در بین مردم شهر وقتی که کمی آنطرفتر رفتند و برگشتند ملاحظه کردند که هیچ یک از کسانی که در اینجا بودند حضور ندارد ! چه اتفاقی افتاده بود ؟ مردم به یک باره کجا رفتند ؟ بعد از اندک مدتی با یک قصاب ملاقات کردند و او به کریس و شیوا اسلحه و مهمات رساند . کمی بعد دو نفر را دیدند که چیز عجیبی در دهان کسی گذاشتند و فرارکردند.بعد از این اتفاق آن فرد چهره ی کریهی پیدا کرد و به طرف شیوا و کریس به حالت دیوانه وار حمله ور شد.کریس و شیوا موفق به کشتن این فرد شدند.در ادامه کریس و شیوا خیل عظیمی از مردم را دیدند که فریاد میزدند و بعد به سخنان یک نفر گوش دادند و همان مرد قصاب جلوی سخنران به زانو در آمده بود . در همین حین جلادی با هیکلی بزرگ و تنومند وارد شد و سر قصاب را از تنش جدا کرد.شیوا و کریس حالا فهمیدند که در چه مخمصه ای گیر افتادند.در همان هنگام سخنران ، شیوا و کریس را در پشت پنجره ی کلبه ای مشاهده کرد و به مردم دستور حمله داد.تمام کسانی که آنجا بودند به طرز دیوانه واری شروع به حمله به طرف شیوا و کریس کردند.پس از یک نبرد نسبتا طولانی یک هلیکوپتر که ظاهرا نیروی کمکی برای شیوا و کریس بود با یک شلیک RPG بیشتر آن زامبی ها را کشت و در را برای آن دو نفر باز کرد.کمی بعد زنی با موهای بور را مشاهده کردند که عاجزانه در خواست کمک میکرد و یک زامبی او را به داخل کلبه برد و در را بست.شیوا و کریس برای کمک به او به داخل کلبه رفتند و آن زن را تنها درون کلبه یافتند .او روی دستان کریس افتاد و بعد از چند ثانیه او هم به کریس شروع به حمله کرد که شیوا به کمک کریس آمد.نکته ی جالب اینجاست که بعد از کمی شلیک کردن به آن زن ، سرش ترکید و انگل Las Plagas به جای سرش بیرون آمد دقیقا شبیه به همان موجوداتی که در Resident Evil 4 مشاهده کرده بودیم.بعد از کشتن آن زن و یا فرار از دست او ، کریس و شیوا جنازه هایی را پیدا کردند که درون آب افتاده بودند.ولی در همان حین از بدن همان جنازه ها موجوداتی پرنده مانند بیرون آمدند و به آن دو نفر حمله کردند.با پیشروی در بازی با یک زامبی نیرومند و بسیار خطرناک مواجه شدیم که یک اره برقی در دست داشت و به سرعت میدوید و میخواست سر از تن شیوا و کریس جدا کند.بعد از درگیری با او و کشتنش کلید دری را بدست می آورید که برای باز کردن دری در نزدیک آنجا کار ساز بود.با پیشرفت در بازی به محل استقرار Alpha Team میرسیم.ولی مشاهده میکنیم که تمام اعضای گروه به وسیله ی یک موجود بسیار عجیب و خطرناک کشته شدند.بعد از کشتن او و فرار از آنجا و درگیری با دشمنان و سگهای وحشی ، با بقایای هلیکوپتری مواجه شدیم.اینجا در اصل کمینگاهی بود که عده ای با استفاده از موتورسیکلتهایشان به طرف کریس و شیوا حمله کردند .پس از کمی مقاومت در برابر انها تمام آن راننده ها توسط Delta Team و رهبر گروهش یعنی Josh کشته شدند.Josh عکسی از Jill را به کریس نشان داد و در مورد یک خیانتکار به نام Irving با آنها گفت و گو کرد و آنها را به طرف مقر Irving راهنمایی کرد.در وسط مسیر شان با یک مشکل مواجه شدند ! یک کامیون با سرعت زیادی به طرفشان می آمد ولی در بین راه واژگون شد.در پشت کامیون باز شد و یک هیولای بسیار عجیب که ترکیبی از عنکبوت ، عقرب و خفاش بود بیرون آمد.بعد از نبرد با هیولا او و کامیون به همراه یکدیگر از صخره ها افتادند و کارشان تمام شد !بعد از این اتفاق سروکله ی یکی از اعضای Delta Team پیدا شد و آنها را تا جایی که تمام اعضای گروه مرده بودند راهنمایی کرد.در حین بررسی اجساد کسی که کریس و شیوا را همراهی کرده بود توسط یک غول نسبتا بزرگ و قوی هیکل له شد !برای رودررویی با این غول ، کریس و شیوا از اسلحه ی جیپ استفاده کردند و توانستند غول را بکشند.در آن هنگام تصمیم گرفتند تا به دنبال Josh بروند و پیدایش کنند.برای این منظور یک قایق موتوری برداشتند و با استفاده از آن از دریاچه عبور کردند.در حین عبور از دریاچه ، کریس در مورد اینکه چه بلایی سر Jill آمده صحبت کرد و این گونه بیان کرد که سالها قبل او و Jill به محل استقرار Spencer رفتند ولی با جسد او مواجه شدند.اما در کنار جسد او شخصی ایستاده بود . این شخص کسی نبود جز Albert Wesker . وسکر از سرعت و قدرت بسیار بالای برخوردار بود و تا نزدیکی کشتن کریس پیش رفت اما Jill برای نجات جان کریس جان خودش را فدا کرد و به طرف وسکر خودش را پرتاب کرد و دو نفرشان از ساختمان به بیرون پرت شدند.اما کریس میگوید که جسد Jill را هنوز پیدا نکرده و یقین دارد که او زنده است .آنها به یک مرداب رسیدند و در آنجا با بومی هایشان درگیر شدند که لباسهایی شبیه اجداد و نیاکانشان پوشیده بودند.در همان حوالی یک دفترچه یافتند که در آن نوشته شده بود که این بومی ها و روستایی ها با یک بیماری خطرناک مواجه بودند و برای حل این مشکل عاجزانه کمک میخواستند.اما عده ای از این فرصت سوء استفاده کردند و روستایی ها را فریب دادند و ویروسی به نام Uroborus را به عنوان داروی این بیماری به آنها دادند.Uroborus یک ویروس بسیار خطرناک است که بعد از وارد شدن به بدن قدرت تفکر و اندیشیدن را از فرد میگیرد.آنها تمام زنان و بچه های روستاییان را طی یک عملیات وحشیانه کشتند.(به خاطر همین است که بیشتر زامبی ها مرد هستند )بعد از مدتی کریس و شیوا به یک پالایشگاه نفت رسیدند و در آنجا Irving را مشاهده کردند . برای دستگیری او اقدام کردند و در طی عملیاتشان دوباره با Josh ملاقات کردند و او در باز کردن درهای امنیتی و یا آسانسورها کمک شایانی به کریس و شیوا کرد.و گفت که به دنبال راه فراری از اینجا بعد از دستگیری Irving می گردد.کریس و شیوا بالاخره با Irving مواجه شدند ولی نتوانستند او را دستگیر کنند زیرا یک زن بسیار سریع و چابک او را نجات داد.Irving با یک کشتی و آن زن هم با یک قایق موتوری فرار کردند.اما آن زن که بود ؟ او یک شنل و یک ماسک برای مخفی کردن هویتش دارد و اگر او نبود حتما کریس و شیوا Irving را دستگیر میکردند.آن دو نفر در حالیکه دیگر نا امید شده بودند به طرف بندر جایی که Josh با یک قایق موتوری دنبالشان آمده بود رفتند و با کمک Josh از آنجا فرار کردند.آنها به دنبال Irving رفتند و پس از مدتی کشتیش را مشاهده کردند و برای دستگیریش اقدام کردند ولی وقتی که به Irving رسیدند او به خودش مقداری از Uroborus را تزریق کرد و تبدیل به یک هیولای عظیم الجثه شد.پس از شکست دادن او ، در حین مرگش ، به کریس و شیوا میگوید که تمام پاسخ ها در یک غار است و بعد میمیرد.آنها حرف او را باور کردند و پس از اندکی مدتی به یک غار رسیدند ولی Josh داخل نیامد و گفت بعدا برای کمک خواهد آمد.درون این غار پر از آثار باستانی بود.با پیشروی در بازی با یک باغ عجیب از گل مواجه میشوید که در کنار آن علامت شرکت Umbrella قرار دارد.کمی بعد وارد آزمایشگاهی شدند که پر از حیوانات بود و موجودات عجیبی به کریس و شیوا حمله ور شدند.کمی بعد به جایی رسیدند که پر از مخزن هایی بود که درون آنها بدن انسانها را نگهداری میکردند !کریس در این هنگام به یاد Jill افتاد و به طرف کامپیوتر رفت و اطلاعات مربوط به Jill را بررسی کرد.ناگهان هیولایی خرچنگ مانند به آنها حمله کرد.بعد از کشتن این هیولا مخزنی که مربوط به بدن Jill بود به طرف کریس و شیوا آمد و باز شد ولی درون مخزن خالی بود.سپس تصویری از یک زن بر روی کامپیوتر ظاهر شد و با کریس شروع به گفت و گو کرد اما کریس نمیدانست اوکیست.شیوا گفت که نام او Excella است و برای شرکت Tricell کار میکند.او کریس و شیوا را در یک مکان گیر انداخت و به واسطه ی یک مرد آلوده شده به ویروس Uroborus به آنها حمله کرد.کریس و شیوا پس از زنده ماندن از دست این مرد ، به دنبال Excella تا یک محل بزرگ رفتند ولی در آنجا توسط آن زن مرموز و Wesker مورد حمله واقع شدند.Wesker نقاب آن زن را برداشت و کریس فهمید این زن کسی نیست جز Jill .وسکر به واسطه ی چیزی که روی سینه ی جیل قرار داده بود قدرت تفکر را از او گرفته بود و به طریقی او را کنترل میکرد.بعد از یک نبرد کوتاه ، کسی به موبایل وسکر زنگ زد و بعد وسکر آنجا را ترک کرد.بعد از رفتن وسکر ، جیل کمی از زیپ لباسش را پایین کشید و کریس آن شی ء عجیب را روی سینه ی جیل مشاهده کرد.و بعد جیل با کریس و شیوا درگیر شد.این دو نفر Jill را شکست دادند و آن چیزی را که روی سینه ی Jill بود را از بین بردند.او به آنها گفت که نگرانش نباشند و به دنبال وسکر بروند و جان میلیونها نفر را نجات دهند.اما پس از مدتی آنها دوباره با Excella رودررو شدند.او کیف اسناد و مدارک را برداشت ولی یکی از کیفها را جا گذاشت.Jill به آنها گفت که وسکر از نمونه ی ویروس برای کنترل قدرتش استفاده میکند.بر روی عرشه ی کشتی آنها Excella را مشاهده کردند .در آنجا انبوهی از جسدهای انسان بود.وسکر از سیستم بلندگوی کشتی استفاده کرد و گفت که Excella اصلا فرد لایقی نیست و Excella هم بعد از اینکه کمی به خودش پیچید و نام آلبرت را به زبان آورد تبدیل به یک هیولای عظیم الجثه شد و از جسدهای آنجا برای بزرگتر شدن و قدرتمند شدن خودش استفاده کرد.بعد از شکست دادن او ، کریس و شیوا با وسکر در جلوی کشتی رودررو شدند و وسکر میخواست که با یک بمب ویروسی تمام مردم کره را آلوده کند.او گفت که انسان ها هر روز به نابودی نزدیک تر و نزدیک تر میشوند و با این کار دنیا را از خطر نابودی نجات خواهد داد.کریس و شیوا باید به وسکر مقداری از آن سرنگ هایی را که در کیف Excella پیدا کرده بودند تزریق میکردند.وسکر بسیار عصبانی شده بود و سوار بمب افکن شد و گفت که باید خیلی وقت پیش کریس را میکشته .بعد از یک درگیری کوتاه کریس موفق شد تا در هواپیما را باز کند. وسکر هم برای نجات جان خودش پای شیوا را گرفت تا از بلندی نیفتد.شیوا با نگاهش از کریس کمک میخواست ولی این را به زبان نیاورد تا کریس به دردسر نیفتد.اما کریس دیگه دوست نداشت تا شیوا را مثل Jill از دست بدهد به همین خاطر سریعا دست شیوا را گرفت و او را نجات داد و شیوا به وسکر شلیک کرد قبل از اینکه هواپیما درون آتشفشان سقوط کند.آنها موفق شدند تا وسکر را درون آتشفشان بیندازند. و خودشان توسط یک هلیکوپتر که در آن Josh و Jill بودند نجات پیدا کردند.اما وسکر درون آتشفشان هنوز زنده بود پس کریس و شیوا او را به وسیله ی گلوله های RPGمنفجر کردند.بازی طوری تموم میشه که هلیکوپتر در کنار غروب خورشید پرواز میکنه و کریس به خودش میگه که این همه زحمت و تلاش ارزشش رو داشت.بعد از اینکه به شیوا ، Jill و Josh نگاه کرد لبخندی زد و بازی به پایان رسید.




موضوعات مرتبط: مقالات , داستان ها ,
برچسب‌ها: سناریو کامل اویل 5 ,
آخرین مطالب
   
>