تبلیغات
وب طرفداران رزیدنت اویل You could put your verification ID in a comment Or, in its own meta tag Or, as one of your keywords Your content is here. The verification ID will NOT be detected if you put it here. وبلاگ طرفداران رزیدنت اویل - بیوگرافی کامل Jill Valentine
Resident Evil Persian Fans Weblog

بازیها

تاریخ : 1391/12/15
نویسنده : Jake Muler
http://www.uploadtak.com/images/8968_i625_jill_valentine_.jpg

پیش مقدمه

My Last Scape ... Septamber 28... Daylight . شاید این کلمات برایتان بسیار آشنا باشد و چندین بار هم شنیده باشید . این جملات خاطرات اکثر رزیدنت اویل بازها را زنده میکند . اولین و تنها ترین کسی که با شنیدن این کلمات به ذهنمان میرسد کسی نیست جز جیل ولنتاین . بی شک اکثر بازیباز های عزیزمان نام این کرکتر سری رزیدنت اویل را شنیده اند . شخصیتی که به احتمال زیاد برای اولین بار ما را به دنیای رزیدنت اویل وارد کرده است . این جمله 2 بعد دارد . یکی از این جهت که وقتی رزیدنت اویل برای اولین بار منتشر شد , Jill valentineجیل ولنتاین و کریس رفیلد کاراکترهای قابل بازی بودند . اما جیل بنابه دلایلی از قبیل فضای بیشتر Inventory و داشتن Hand Gun در اول بازی نسبت به Chris , اولویت بالاتری در انتخاب برای بازیباز داشت . دوم هم اینکه به احتمال زیاد شماره سوم که با نام Nemesis یا The Last Scape شناخته میشد , تجربه ی اول RE بازها بود . که در این شماره جیل تنها Main Character بازی بود و خبری از Partner نبود . پس با یک نتیجه گیری کلی میتوانیم به اهمیت جیل در سری رزیدنت اویل پی ببریم .

مقدمه

جیل را برای اولین بار در لباس S.T.A.R.S میبینیم . البته پیشینه ی جیل به قبل از این ها برمیگردد . جیل دختر Dick_Valentine بوده که ار دزدان حرفه ای به حساب می آمده است . او در دزدی های خودش از جیل به عنوان هم دست استفاده میکرد.  با گذشت زمان خود جیل هم در این کار مهارت زیادی پیدا کرد . مهمترین ویژگی که جیل در آن زمان کسب کرد همان Masterlockpick بود . بالاخره جیل به U.S Army Delta Force ملحق شد و در آنجا آموزش ها و توانایی های زیادی را تجربه کرد از مهمترین مهارت هایی که جیل در آنجا بدست آورد خنثی کردن انواع بمب بود ... در سال 1996 و با تشکیل گروه S.T.A.R.S افراد زبده ی هر بخش به این گره دعوت شدند . جیل هم یکی از آنها بود که در گروه اصلی استارز یعنی Alpha Team به فرماندهی Captain Albert Wesker که فرمانده ی کل استارز هم محسوب میشد , قرار گرفت . همراهان و دوستان جیل هم کریس و بری بودند . در جولای 1998 به علت قتل های مشکوک در جنگل های اطراف شهر اداره ی پلیس Raccoon City یا همان R.P.D اولین تیم گروه استارز که با نام Bravo Team شناخته میشد به فرماندهی Capitan Enrico Marini که نایب رییس استارز نیز محسوب میشد به منطقه فرستاده شد اما بعد از چند دقیقه ارتباط آنها با مرکز قطع شد و برای بررسی بیشتر تیم اصلی و آخرین تیم استارز یعنی تیم آلفا به فرماندهی وسکر به منطقه فرستاده شدند و با مشاهده ی لاشه ی هلی کوپتر تیم براوو فرود آمدند و در همان ابتدا با حمله ی سگ های وحشی مواجه شدند که در نهایت باعث مرگ Joseph شد . Brad خلبان تیم از ترس با هلی کوپتر از زمین بلند شد و بدون توجه به هم تیمی هایش از منطقه فرار کرد . جیل و سایر نفرات باقی مانده بعد از یک درگیری کوچک با سگ ها به عمارتی که در همان نزدیکی بود پناهنده شدند . اما کابوس های زیادی در انتظار جیل بود .

The Nightmare Is Begining

جیل , وسکر و بری موفق شدند تا به عمارت وارد شوند. اما در جمع آنها دیگر کریس دیده نمیشد . جیل برای یافتن کریس سعی کرد تا از عمارت خارج شود اما با هشدار وسکر در مورد خطر این کارش مواجه شد . در همین لحظه صدای شلیک به گوش رسید . جیل ابتدا چنین فکر کرد که صدا مربوط به کریس هست . به خاطر بررسی بیشتر جیل با دستور وسکر به محل تیراندازی فرستاده شد . بری هم چون رابطه ی دوستی زیادی با کریس داشت با جیل همراه شد و وسکر هم برای امن نگه داشتن سالن اصلی عمارت در همانجا ماند . بری در همان ابتدا در سالن غداخوری مقداری خون بر روی زمین پیدا می کند و دوباره فکر میکند که خون کریس باشد . بری برای بررسی این صحنه می می ماند و جیل به محل اصلی تیراندازی میرود . با رسیدن به جای تیراندازی جیل یک زامبی را در حال خوردن Keneth که یکی از اعضای تیم براوو بود مشاهده میکند . به محض دیدن این صحنه سریع به پیش بری می آید و با کمک او بالاخره او را میکشند و خیلی سریع برای گزارش دادن این اتفاق پیش وسکر می روند . اما خبری از وسکر نبود . حتی تلاش های جیل در پیدا کردن وسکر بی نتیجه بود . حال مشکل جیل 2 تا بود . نبودن کریس و نبودن وسکر که فرمانده ی تیم بود . برای جست جوی بیشتر بری و جیل از هم جدا میشوند اما قبل از جدا شدن بری با گفتن جمله ی "تو استاد باز کردن قفل هستی" یک Lackpick به جیل میدهد . بری برای جست و جوی بیشتر به اتاق غذاخوری بازمیگردد و جیل هم به قسمتی دیگر از عمارت وارد میشود . در ضمن قرار بر این میشود که اگر خبر خاصی شد به تالار اصلی عمارت بیایند .

جیل بعد از جدا شدن از بری به قسمت دیگری از عمارت وارد میشود و در نهایت به اتاقی که در آن یک Shotgun بر روی دیوار نصب شده بود میرسد . با دیدن اسلحه به فکر برداشتن آن می افتد زیرا سلاح گرمی که خودش داشت چاره ساز برای زامبی ها نبود . از این رو بدون توجه به نوشته ی روی دیوار "از دیوار خاک میبارد" اسلحه را برداشت و از اتاق خارج شد . اما اتفاق خیلی وحشتناکی افتاد . به یک باره سقف از بالا شروع به پایین آمدن کرد . جیل ابتدا تلاش کرد تا حداقل به اتاق بغلی برود اما همه ی درها قفل بود . از این رو سعی کرد تا فریاد زدن کمک بخواهد . از شانس او بری در همان نزدیکی ها بود و با شکستن در موفق به نجات او شد . به گفته ی خود بری اگر کمی دیرتر می رسیدم الان تبدیل به ساندویچ شده بودی . جیل از اینکه بری نجاتش داده بود تشکر کرد . علی رغم نجاتش , جیل از بودن بری در آن نزدیکی تعجب میکند . زیرا بری قرار شده بود به همان سالن غذاخوری عمارت برود در حالی که الان پیش جیل بود . بری در جواب جیل میگوید که برای بررسی چیزی به اینجا آمده بودم . به هر حال جیل با تشکر دیگری از بری از او دوباره جدا میشود .

جیل پس از جدا شدن از بری به جست و جو های خود ادامه میدهد و در نهایت به طبقه ی دوم عمارت میرسد . در این طبقه نیز بعد از مدتی جسد Forest یکی دیگر از اعضای تیم براوو را پیدا میکند . با این حال برای جست و جوی بیشتر به قسمت های دیگر عمارت میرود که در نهایت موفق میشود یکی از بازماندگان تیم براوو به اسم ریچارد را پیدا کند . ریچارد به شدت زخمی شده بود اما هنوز زنده بود . ریچارد سرگذشت و حوادثی که برای اعضای تیم براوو افتاده بود برای جیل افشا میکند و میگوید که توسط هیولاهایی مورد حمله قرار گرفته اند . در آخر هم از یک مار بزرگ برای جیل میگوید که توسط آن هم نیش خورده بود . جیل برای پیدا کردن و درست کردن پادزهر ریچارد را تنها میگذارد . بالاخره و با مشقت زیاد , جیل با پادزهر پیش ریچارد برمیگردد و تا حدی حال ریچارد را بهبود میبخشد  . بعد از مدتی جیل , ریچارد را برای استراحت ترک کرد اما هنوز چند دقیقه از این جدایی نگذشته بود که آن مار بزرگ به جیل هم حمله کرد و جیل را هم مسموم کرد . در همین حال ریچارد که از آن مار نفرت زیادی داشت به جیل ملحق شد . اما این بار توسط مار کشته شد . جیل هم بازحمت فراوان از دست آن مار خودش را خلاص کرد . اما چون مسموم شده بود بیهوش به زمین افتاد . بعد از چند ساعت جیل به هوش آمد اما نه در همانجا . جیل در روی تخت همان اتاقی که پادزهر را برای ریچارد ساخته بود به هوش آمد . بله ... دوباره بری جان جیل را نجات داده بود !

جیل در تحقیقات خودش در مورد عمارت با یافتن دست نوشته هایی به این نتیجه رسید که در واقع این محل یک آزمایشگاه مخفی هست و چندین سال هم آزمایشات فراوان بیولوژیکی در اینجا انجام شده است . او حتی به این موضوع پی برد که معمار ساختمان هم به همراه خانواده اش مورد آزمایش قرار گرفته اند . از همه مهمتر هم دختر معمار ساختمان بود که گویا چندین سال پیش مورد آزمایش قرار گرفته بود و گویا هنوز هم زنده بود . جیل برای تکمیل اطلاعاتش باید به بخش دیگری از محوطه که شامل یک عمارت کوچکتر بود می رفت . در راه یک پیغام نصف و نیمه از بری دریافت کرد . هیولا ... زنجیر ... سلاح ... بی اثر ... همچنان ... مقاومت میکنه .سر راه جیل به کلبه ی کوچکی رسد . اما جیل تنها کسی نبود که در آنجا بود . Lisa Trevor هم آنجا بود . جیل پس از چند بار شلیک به علت اینکه تیر به او اثری نداشته , از دست لیسا فرار میکند و خودش را به همان عمارت کوچک میرساند . هنوز تازه به آنجا رسیده بود که صدای بری را شنید که در حال صحبت با یک شخص ناشناس بود . موضوع صحبت آنها از بین رفتن گروه استارز و خانواده ی بری بود . شخص ناشناس تاکید داشت که باید گروه استارز نابود شود . گویا بری هم واسطه ی این کار بود . با شنیدن این جملات جیل سریع وارد اتاق شد و از بری در مورد صحبتهایش سوال کرد . بری هم در کمال تعحب گفت داشتم با خودم حرف می زدم . تازه گی ها این برای من عادت بدی شده ! جیل هم از وضعیت بری ابراز نگرانی میکند . به هر حال آن دو از هم جدا شدند . جیل بالاخره توانست به آنچه میخواست برسد اما توسط یک گیاه عظیم الجثه اسیر شد . باز هم مثل همیشه بری به موقع رسید و گیاه را سوزاند و برای بار چندم جیل را نجات داد . حال جیل باید دوباره به عمارت اصلی برمیگشت . در نزدیکی های در خروجی جیل یک صحنه ی غیر منتظره دید . جیل وسکر را در حالی که داشت زنبورهای بزرگ را میکشت دید . با دیدن وسکر خیلی خوشحال بود . وسکر با دیدن جیل پرسید : پس سالم هستی , جیل هم گفت این همون سوالی بود که من میخواستم بپرسم . وسکر از اینکه اعضای گروه را ترک کرده معذرت خواهی میکند و علت آن کارش را برای رهایی از دست زامبی ها ذکر میکند . وسکر در مورد رفتار مشکوک بری به جیل هشدار میدهد و شک جیل نسبت به بری بیشتر میشود . وسکر در آخر به جیل می گوید که اولویت اولش خارج شدن از اینجاست . اما یکی از درهای عمارت که به بیرون راه دارد هنوز بسته هست . جیل قول میدهد تا راهی برای خارج شدن پیدا کند . وسکر هم با گفتن جمله ی "روی تو حساب میکنم" جیل را ترک میکند . جیل در مسیر بازگشتش از Brad پیغامی دریافت کرد . Brad دوباره به نزدیکی های منطقه آمده بود تا هم تیمی هایش را نجات بدهد . جیل بعد از جدا شدن از وسکر به عمارت برمیگردد و با کلیدی که بدست آورده بود وارد منطقه ی جدیدی که یک تونل بزرگ بود میشود . در انتهای تونل صدایی آشنا به گوش جیل میرسد "تو هستی جیل؟" جیل با سرعت به طرف صدا میرود . این صدا , صدای کسی نبود جز
Enrico Marini فرمانده ی گروه براوو . انریکو در خالی که به شدت مجروح بود به جیل میگوید که استارز در حال نابود شدن هست و یکی از جمع ما خائن هست . پشت همه ی این ماجراها آمبرلا هست . همین لحظه همان شخص ناشناس که گویا نمیخواسته انریکو اطلاعات بیشتری به جیل بدهد او را به ضرب گلوله از دور کشت . دوستان و هم تیمی های جیل یکی پس از دیگری از بین میرفتند . اما او هنوز امیدش را برای نجان کریس از دست نداده بود . به خاطر همین هم به جست و جوهایش ادامه داد و سرانجام توانست به زیرزمین عمارت راه پیدا کند . بری هم به جیل ملحق شد و هر دو توسط آسانسور به قسمت دیگر زیرزمین رفتند . جیل برای بررسی بیشتر از بری جدا شد و بری هم برای امن نگه داشتن منطقه در همانجا نزدیک آسانسور ماند . جیل با اتمام کارش پیش بری برگشت . اما بری آنجا نبود و و با آسانسور آنجا را ترک کرده بود و جیل را تنها گذاشته بود . اینجا بود که شک های جیل در مورد بری به یقین تبدیل شد . به هر نحوی که شده جیل از یک راه دیگر خودش را به ورودی اصلی آزمایشگاه رساند و دید که بری در حال بررسی یک تابوت هست . ( تابوت مادر لیسا) بری با دیدن جیل شوکه شد و به طرف جیل اسلحه کشید . اما جیل با یک حرکت سریع بری را خلع سلاح کرد . بری سعی کرد تا کارهایش را توجیه کند و بگوید که مقصر او نیست , که در همین لحظه سرو کله ی لیسا پیدا شد . بری با دیدن لیسا از جیل خواست تا به او اعتماد کند و دوباره اسلحه اش را به او بدهد . جیل هم حداقل به خاطر مدیون بودن به بری به اون اعتماد کرد و با کمک هم موفق شدند از شر لیسا خلاص شوند .

با کشته شدن لیسا و باز شدن درب روبرویی جیل بالاخره به آزمایشگاه مخفی آمبرلا رسید . دوباره در آزمایشگاه اسرار زیادی برای جیل آشکار شد . جیل فهمید که وسکر در واقع یکی از محققان آمبرلا هست که عامل نفوذی آمبرلا محسوب میشود . با بررسی ها و جست و جو های فراوانی که انجام داد موفق شد تا کریس را در یک سلول که در بخش آزماشگاه بود , پیدا کند . اما در سلول توسط قفل الکتریکی بسته بود . پس برای باز کردن قفل به همرا بری به آزمایشگاه مرکزی رفتند . در آزمایشگاه جیل برای بار دوم وسکر را که در حا تایپ کرن بود دید. وسکر همه ی ماجرا را برای جیل تعریف کرد . بعد هم از پروژه و هدف اصلیش یعنی Tayrant پرده برداری کرد و آن را آزاد کرد . اما تایرنت در همان اول خود وسکر را کشت . بعد هم به جیل و بری حمله کرد . جیل با زحمت توانست موقتا از دست تایرنت خلاص شود و قفل الکتریکی سلول را هم باز کند و کریس را نجات بدهد . هر 3 خیلی سریع به محوطه ی بیرونی رفتند و منتظر هلی کوپتر Brad ماندند ... اما دوباره تایرنت میرسد . جیل این بار به کمک Brad موفق میشود تا تایرنت را به طور کامل نابود کند و به همراه هلی کوپتر از منطقه فرار کنند .

جیل به همراه کریس بعد از فرار از عمارت با تهیه ی گزارشی از جنایات آمبرلا سعی کردند تا این شرکت را که به اسم خدمات دارویی مشهور بود , محکوم کنند . اما به دلیل اینکه این شرکت در مقامات نفوذ زیادی داشت کسی به حرف های آن ها توجهی نکرد هر چند که با منفجر شدن عمارت هیچ مدرکی علیه آمبرلا نبود . از همه مهمتر اینکه فرمانده ی پلیس شهر هم از وابستگان آمبرلا محسوب میشد . کریس برای جمع آوری اطلاعات بیشتر در مورد فعالیت های آمبرلا به اروپا سفر کرد . بری هم خانواده ی خود را به کانادا منتقل کرد تا از دست آمبرلا در امان باشند . اما جیل ترجیح داد که همچنان در شهر بماند تا اطلاعات بیشتری در مورد فعالیت های آمبرلا جمع کند . متن زیر نوشته های جیل بعد از فرار از عمارت می باشد .


August 7th

2 هفته از اون روز میگذره . جراحاتم بهتر شدن . اما نمیتونم فراموشش کنم . برای خیلی از مردم الان این مثل تاریخ هست . اما برای من , وقتی که چشمام رو میبندم همه چیز تکرار میشه . زامبی ها دارن گوشت مردم رو میخورن و صدای فریاد هم تیمی هایم به هنگام مردن . نه ... هنوز زخم های روحیم التیام نیافتند .

August 13th

کریس به تازگی علت بسیاری از مشکلات رو پیدا کرده . کریس چی رو میدونه ؟ اون خیلی کم با بقیه ی اعضای پلیس حرف میزنه . چند روز پیش اون به یکی از بچه های بخش جنایی به اسم Elran فقط به خاطر اینکه رو صورتش قهوه پاشیده بود مشت زد . من همون لحظه کریس رو آروم کردم ! کریس وقتی منو دید بهم یه چشمک زد و رفت .

August 15th

نصف شب کریس که برای تعطیلات به مرخصی رفته بود بهم زنگ زد و از من خواست تا ملاقاتی در آپارتمانش داشته باشم ... من خیلی سریع خودم رو به اتاق کریس رسوندم . اون بهم دو تیکه کاغذ نشون داد . اون بخشی از یک گزارش تحقیقاتی در مورد ویروسی به اسم G بود . بعدش بهم گفت که هنوز کابوس هاش ادامه دارن . اون میخواست بهم بگه که هنوز این وقایع تموم نشده . اون با همه ی این مشکلات به تنهایی مبارزه می کرد بدون اینکه کوچکترین استراحتی داشته باشه . حتی به من هم چیزی نمی گفت .

August 24th

کریس امروز شهر رو به مقصد اروپا ترک کرد . بری هم گفت بعد از فرستادن خانواده اش به کانادا به کریس ملحق میشه . من تصمیم گرفتم برای مدتی در شهر بمونم چون اینو میدونستم که تاسیسات پژوهشی توی این شهر برای من خیلی مهم خواهد شد . چه 1 ماه طول بکشه چه بیشتر من به اونها در اروپا ملحق خواهم شد و اون زمانی هست که جنگ اصلی من شروع میشه .

در تاریخ 28 September جیل دوباره خودش را در یک کابوس دیگری مشاهده میکند . با شیوع ویروس T اکثر مردم شهر تبدیل به زامبی شده بودند . جیل خودش را با جملات زیر برای رویارویی با این کابوس آماده میکند .

همه چیز در یک روز معمولی سپتامبر و یک روز معمولی در Raccoon City شروع شد . شهر زیر کنترل آمبرلا بود . کسی از مردم شهر جرات رویارویی با اونها رو نداشت . نداشتن قدرت کافی سرانجام موجب نابودی آنها شد . من اینطوری فکر میکنم که اونها از نتیجه ی کارهاشون رنج میکشند اما این کارها غیر قابل بخشش هستند . فقط چند نفر جرات کردن تا با اونها مبارزه کنن . به زودی چرخ عدالت به حرکت در میاد . کسی نمیتونه جلوی اونها رو بگیره .

جیل از آپارتمان خودش خارج میشود اما زامبی ها در همه جای شهر هستند و خودش را در محاصره ی آنها میبیند . با شکستن در روبروییش از دست زامبی ها فرار میکند .

28 سپتامبر ... روشنایی روز ... هیولا ها شهر رو تسخیر کردند . به هر حال ... من هنوز زنده ام .

جیل قبل از هر چیز سعی میکند تا آشنایانش را هم به همراه خودش از شهر خارج کند . برای همین به سراغ Dario رفت و از اون خواست تا با او همراه شود . اما چون داربو دخترش رو از دست داده بود پیشنهاد جیل را رد کرد اصرار های جیل هم اثری نداشت و جیل مجبور شد اون رو به حال خودش  ول کنه. بعد از چند دقیقه جیل دوباره Brad Vickers ( یکی از باقی ماده های اعضای استارز که همان خلبان تیم در عمارت محسوب میشد ) را در حال گلاویز شدن با یک زامبی دید . جیل از وضعیت بد شهر و این که کسی کاری نمی کند به Brad شکایت میکند . Brad هم در جواب جیل میگوید که پلیس برای چنین لحظاتی آموزش ندیده . اون همچنین از یک چیز ناشناس هم برای جیل حرف میزند و میگوید برای کشتن اعضای استارز آمده هست و همه ی ما خواهیم مرد .

جیل قبل از هرچیز باید به اداره ی پلیس Raccoon City یا همان R.P.D میرفت تا هم وسایل مورد نیازش را بردارد و هم سر و گوشی به آنجا بدهد . با ورود جیل به ساختمان اداره ی پلیس دوباره براد را که به شدت مجروح شده بود را دید . اما دیگر کار Brad تمام بود چون در همان لحظه Nemesis که دنبال Brad بود , اون رو کشت . جیل با دیدن صحنه ی کشته شدن Brad خیلی سریع به ساختمان پلیس پناه برد . جیل باید هرچه سریعتر به اتاق استارز میرفت اما کلید اتاق استارز بنا بر دلایل امنیتی به اتاق بایگانی درون یک صندوق رمزدار منتقل شده بود . جیل بالاخره با استفاده از کارت شناسایی الکترونیکی خودش موفق شد تا رمز صندوقچه را پیدا کرده و با کلید درون آن , وارد اتاق استارز شده و وسایل مورد نیازش را بردارد . به هنگام خروج از اتاق یک پیغام از شخصی به اسم کارلوس به گیرنده ای که در اتاق استارز بود رسید . کارلوس میگفت که مورد حمله قرار گرفتند و همه مردند . به هر حال جیل از اتاق خارج شد اما یکدفعه دوباره نمسیس از پنجره ی راه پله سر راهش سبز شد . دوباره جیل از دست نمسیس فرار کرد و به کلی از ساحتمان پلیس خارج شد .

جیل باید راهی برای خروج از شهر پیدا میکرد , به خاطر همین باید به قسمت های دیگر Raccon City میرفت تا همه ی راه های خروجی را چک کند . سر راه , جیل به رستوران Raccoon City میرسد و همانجا موفق میشود تا با کارلوس از نزدیک آشنا شود . کارلوس خودش را به جیل معرفی میکند. ( کارلوس یک سرجوخه ی U.B.C.S ّForce بود .) و به او میگوید که از طرف آمبرلا ماموریت دارند تا مردم باقی مانده ی شهر را نجات بدهند . اما چون جیل خاطره ی خوشی ندارد و مسوب همه ی این اتفاقات را از جانب آمبرلا میداند , حرف ها و ادعا های کارلوس را قبول نمیکند . کارلوس دوباره سعی میکند تا جیل را متقاعد کند اما همان لحظه نمسیس که گویا دست از تعقیب جیل برنمیدارد به جیل حمله میکند . این بار هم به کمک کارلوس , جیل موفق میشود تا از دستش فرار کند . بعد از رهایی از دست نمسیس جیل دوباره از کارلوس درباره ی ماموریتش سوال میکند . برای جیل که عامل اصلی این اتفاقات را آمبرلا میدادند قبول این حرف که کارلوس و گروهش برای کمک به مردم اعزام شده اند تا حد زیادی با عقل جور در نمی آید . کارلوس دوباره سعی میکند تا جیل را متقاعد کند و در آخر هم برای اثبات صحت حرفهایش به جیل پیشنهاد میدهد تا به گروه آنها در قطار شهر ملحق شود .

جیل برای از بین رفتن شک هایش به کارلوس , خودش را به قطار رساند و وارد قطار شد . جیل در همان لحظات ورودش با یکی دیگر از اعضای U.B.C.S به اسم نیکولای که گویا فرمانده ی کارلوس هم بود , ملاقات کرد و به اون گفت که قبلا با یکی از هم تیمی های شما به اسم کارلوس آشنا شده ام . نیکولای هم که گویا از هویت واقعی جیل بی خبر بود از زنده ماندن دختری ( جیل ) در این شهر ابراز تعجب میکند . جیل هم با شنیدن این جمله خودش رو برای نیکولای معرفی میکند و میگوید که از اعضای استارز هست و یک دختر معمولی نیست . بعد از نیکولای جیل با آخرین عضو U.B.C.S به اسم میخاییل که یک سرباز زخمی بود آشنا میشود . میخاییل به علت شدت جراحاتش هزیان میگفت . جیل سعی میکند تا به اون آرامش بدهد و به او میگوید همه چیز به خوبی پیش خواهد رفت . جیل بعد از مدتی با رفتن به کابین بعدی یه کارلوس ملحق میشود و سعی میکند تا به ماموریت آنها کمک کند . ( در واقع به کارلوس اعتماد میکند ) اما نیکولای با این کار مخالفت میکند ولی بالاخره با اصرار کارلوس متقاعد میشود . نیکولای هدف بعدی تیم را برای جیل که رسیدن به برج ساعت بود تشریح میکند . برای رسیدن به برج ساعت جیل باید ابتدا برای قطار سوخت پیدا میکرد . پس برای پیدا کردن ملزومات قطار از تیم جدا شد و خودش را به بخشی که از آنجا باید سوخت تهیه میکرد رساند . ولی در همانجا نیکولای را دید که در حال کشتن یکی از هم تیمی هایش بود . وقتی علت این کارش را از اون پرسید نیکولای گفت که اون داشت تبدیل به زامبی میشد . به هر حال جیل برای برداشتن سوخت مورد نیاز نیکولای را همانجا تنها گذاشت و اتاق بغلی رفت . درست در همین لحظه زامبی ها به این قسمت حمله کردند . با صدای فریاد نیکولای جیل این طور فکر کرد که نیکولای مرده است به خاطر همین هم بعد از رهایی از آنجا و به هنگامی که قطار را آماده ی حرکت کرد , به کارلوس گفت که نیکولای مرده است . به هر حال جیل , کارلوس و میخاییل شروع به حرکت میکنند . اما بار دیگر نمسیس به آنها حمله میکند . این دفعه این میخاییل بود که با منفجر کردن نارنجک نمسیس رو از قطار دور کرد . اما خودش هم با این کار کشته شد .

بر اثر انفجار نارنجک کنترل قطار از دست جیل و کارلوس خارج شد . به خاطر همین پس از برخورد به یک مانع بزرگ , قطار متلاشی شد . جیل و کارلوس هر یک به گوشه ای پرت شدند . اما جیل به مقصد اصلیش رسیده بود . چون قطار در جلوی برج ساعت متوقف شده بود . و بعد از چند دقیقه هم موفق به یافتن کارلوس شد . کارلوس به جیل در مورد شلیک موشک از طرف دولت برای نابودی آثار ویروس خبر داد . به خاطر همین هم جیل خیلی سریع برای خارج شدن از شهر تصمیم گرفت تا با به کار انداختن ساعت و به صدا در آمدن صدای آن , از گشتی های امداد رسان کمک بخواهد و در نهایت هم موفق به بکار اندازی مجدد ساعت شد . با به صدا در آمدن زنگ ساعت یکی از هلی کوپتر های گشتی به کمک جیل آمد . اما باز هم نمسیس آنجا بود وبا Rocket Lancer خودش هلی کوپتر را نابود کرد . خود جیل را هم به ویروس T آلوده کرد . کارلوس به محض رسیدن به منطقه سعی کرد تا به جیل کمک کند اما نمسیس اون رو گوشه ای پرت کرد . جیل این دفعه گیر افتاده بود . چاره ای جز رویارویی با نمسیس نداشت . به هر حال و با زحمت فراوان موفق شد تا نمسیس را شکست دهد . نمسیس که گویا شکست را قبول کرده بود خودش را به درون آتش پرت کرد . اما این پایان کار نمسیس نبود . جیل به علت آلوده شدن به ویروس بیهوش روی زمین افتاد . کارلوس بعد از به هوش آمدن جیل را به کلیسای برج ساعت برد و اون رو روی تختی گذاشت .

اول اکتبر ... با صدای ریزش باران به هوش اومدم ... هنوز نمیتونم باور کنم که زنده هستم .

با گفتن جملات بالا جیل به هوش می آید . کارلوس سعی میکند تا به جیل آرامش بدهد . بعدش هم برای یافتن واکسن ویروس جیل را ترک میکند . جیل به کارلوش متذکر می شود که "اگه موقع برگشتن من زامبی شده باشم بدون معطلی منو بکش" کارلوس برای پیدا کردن واکسن ویروس , باید به بیمارستان شهر میرفت . بعد از اتفاقات زیادی که بر سر کارلوس می آید بالاخره موفق میشود تا واکسن ویروس رو بسازد . کارلوس باید تا دیر نشده خودش را به جیل میرساند . اما به هنگام بازگشت به مشکلی بزرگتر مواجه شد . نمسیس که این بار در شکل دومش آمده بود سعی داشت جلوی کارلوس را بگیرد . اما کارلوس ازدست اون فرار کرد و خودش رو به جیل رساند . با تزریق واکسن , جیل دوباره سلامتی خودش رو بدست آورد . کارلوس حوادثی که برایش اتفاق افتاده بود برای جیل توضیح داد و بهش گفت نیکولای هنوز زنده هست و الان دشمن ما محسوب میشود .

جیل بار دیگه باید به دنبال راه دیگه ای برای خارج شدن از شهر می بود . دوباره نمسیس هم با قدرتی بیشتر برگشته بود . جیل از طریق پارک شهر خودش را به قبرستان می رساند . و همان جا ملاقاتی کوچک با نیکولای میکند ... نیکولای هم قسمتی از نفشه ی اصلی آمبرلا را از ارسال کردن U.B.C.S را برای جیل توضیح میدهد .

در ادامه جیل با یک کرم بزرگ که از اثرات ویروس T بود روبرو میشود و بعد از شکست دادن آن خودش را به نزدیکیهای Dead Factory میرساند . وقتی میخواهد از روی پل عبور کند Nemesis Type II روی پل راهش را سد میکند . جیل به ناچار از روی پل پایین میپرد البته آنجا هم توسط زامبی ها محاصره میشود , و کارلوس دوباره به نجات جیل می آید و زامبی ها را میکشد . کارلوس به جیل در مورد شلیک موشک به شهر در سپیده دم خبر میدهد . طبق گفته ی کارلوس قدرت موشک به حدی بود که بتواند همه چیز را نابود کند .

جیل برای پیدا کردن خروجی مجبور میشود تا به بخش باریابی Dead Factory برود. موقعی که جیل وارد آنجا میشود سیستم امیتی آنجا شروع به فعال شدن میکند . جیل 3 دقیقه وقت دارد تا از آنجا خارج شود . در این وضعیت صدایی به گوش جیل میرسد . "S.T.A.R.S" نمسیس به ابن راحتی ها دست بردار جیل نبود . این جا هم جیل گیر می افتد و مجبور میشود تا با نمسیس مبارزه کند . جیل به اولین ضربه ی نمسیس جاخالی میدهد و باعث میشود شیر مخزن حاوی اسید باز شده و روی نمسیس پاشیده شود . به دنبال آن نمسیس بخشی از بدن خودش رو از دست میدهد . جیل با چندین بار تکرار موفق میشود تا نمسیس را بکشد و خیلی سریع از محدوده خارج شود . با خارج شدن جیل از آنجا , اتاق پر از مایعی میشود و بدن نمسیس هم در آن مایع فرو میرود . جیل به اتاق ارتباطات میرود . همانجا نیکولای با یک هلی کوپتر جیل را تهدید به شلیک میکند . جیل سعی میکند تا با مذاکره , و بدون درگیری نیکولای را منصرف کند . به هر حال نیکولای از شهر فرار میکند . کارلوس از طریق بی سیم به جیل گزارش میدهد که به دنبال یک هلی کوپتر جدید میگردد . جیل بایستی خودش را به کارلوس میرساند . جیل برای باز کردن قفل باید 3 باتری بزرگ را که انرژی یک اسلحه ی غول پیکر بود را تامین میکرد , سر جاهایشان می نشاند . با جاسازی باطری ها یک چیز عجیب شبیه تکه ای از گوشت به جیل حمله میکند . جیل متوجه میشود که این بقایای نمسیس هست . همان قسمت کوچک بدن نمسیس شروع به رشد میکند و تبدیل به Nemesis Type III میشود . جیل با کشاندن این موجود سمج به مسیر شلیک اسلحه , موفق میشود تا Type III را منهدم کند . اما گویا نمسیس با مردن مشکل داشت . این دفعه باقی مانده ی بدن نمسیس ( البته خیلی ضعیف ) که حتی آن هم به دنبال استارز بود به جیل حمله میکند . جیل هم با جمله ی "استارز میخوای ؟ اینم استارز !" بالاخره موفق میشود کار نمسیس را به طور کامل تمام کند . جیل بعد از خلاصی از کابوس نمسیس خیلی سریع به کارلوس می پیوندد و به همراه او سوار هلی کوپتر میشوند . اما خلبان هلی کوپتر برای جیل آشنا بود . اون کسی نبود جز بری . به هر حال هر 3 موفق شدند تا از شهر به سلامت خارج شوند . اما این پایان کار نبود .

بعد از نابودی Raccoon City گروه استارز هم به کلی برچیده شد و اما اعضای باقی مانده در سازمان های ضد آمبرلا مشعول فعالیت شدند . افرادی مثل کریس , بری و جیل هم جز آنها محسوب میشدند . در سال 2003 به دنبال گسترش سلاح های بیولوژیکی کریس و جیل دوباره در قالب یک تیم به اسم B.S.A.A به پایگاه آمبرلا در روسیه برای نابودی کل آمبرلا اعزام شدند . جیل باید این بار با یک B.O.W وحشتناک تری از نمسیس طرف بودند . کریس و جیل خودشان را از طریق یک آسانسور مخفی به محل ساخت B.O.W میرسانند . اسم این سلاح جدید آمبرلا به اختصار T.A.L.O.S بود . یک سلاح کامل که توسط Red Queen کنترل میشد و بر مبنای ویروس T ساخته شده بود . جیل و کریس به سختی توانستند T.A.L.O.S را در دو مرحله از بین ببرند . با رسیدن ارتش روسیه به منطقه جیل و کریس برای از بین بردن اطلاعات به سراغ سیستم اطلاعات آمبرلا میروند . اما آنجا هیچ خبری از اطلاعات نبود . معلوم بود که کسی قبلا این اطلاعات رو با خودش برده است !! با نابودی T.A.L.O.S و از بین رفتن اطلاعات دیگر کار آمبرلا پایان یافته دیده میشد . اما هنوز مشکلات کریس و جیل تمام نشده بود . چون مهمترین فرد این داستان ها هنوز مشغول انجام نقشه هایش بود .

بعد از نابودی آمبرلا جیل و کریس برای خاتمه دادن به این داستان ها به جست و جوی وسکر می پردازند . آنها بالاخره موفق میشوند که اطلاعاتی در مورد مخفیگاه جدید اسپنسر , بنیانگذار اصلی آمبرلا اطلاعاتی بدست آورند . آنها به این امید که از طریق اسپنسر به وسکر برسند به منطقه عازم شدند . به محض رسیدن به عمارت جدید اسپنسر , وسکر را در حالی که اسپنسر را کشته است مشاهده کردند . هر دو به طرف وسکر تیراندازی کردند . اما وسکر به همه ی آنها جاخالی داد . وسکر هردوی آنها را به تنهایی با قدرت مافوق انسانیش در هم کوبید . وسکر کریس را به شدت مورد اصابت ضربات خودش قرار داد و نزدیک بود کارش را تمام کند اما با فداکاری جیل این اتفاق نیفتاد . موقعی که وسکر آماده بود تا ضربه ی آخر را به کریس بزند جیل با پرت کردن خودش به طرف وسکر باعث شد تا هم خودش و هم وسکر از پنجره به پایین دره پرتاب شوند . بعد از اون اتفاق هیچ وقت جسد جیل پیدا نشد . در تاریخ November 23 2006 جیل رسما مرده اعلام شد و اسمش در لیست افراد کشته شده ی B.S.A.A ثبت شد , حتی برای جیل مراسم هم گرفتند . کریس بار ها به مزار جیل میرفت . اما حقیقت چیز دیگری بود .

اون سقوط نه باعث مرگ وسکر شد و نه جیل . البته جیل به شدت زخمی شده بود اما با مداوا هایی که وسکر رویش انجام داده بود , توانسته بود سلامتیش را برگرداند . وسکر جیل را به یک خواب عمیق فرو برد . وقتی پروژه ی Uroboros تکمیل شد , وسکر در یک اقدام بی رحمانه تصمیم گرفت تا به عنوان اولین نمونه آزمایش از جیل استفاده کند . ولی جیل خوش شانس بود . دستگاهی که به جیل متصل بود چیز عجیبی که حتی تعجب وسکر رو هم برانگیخته بود نشان میداد . یک اتفاقی در درون بدن جیل در حال انجام بود . با مطالعات بیشتر وسکر متوجه شد که هنوز بخشی از T-Virus که در 1998 در Raccoon City توسط نمسیس به بدن جیل وارد شده بود , باقی مانده است . دارویی که برای مداوا توسط کارلوس استفاده شده بود کل خطر ویروس رو در بدن جیل را ریشه کن کرده بود اما در عوض باعث شده بود ویروس به صورت غیر فعال در بدن جیل باقی بماند . جیل در خواب عمیقی که توسط وسکر رفته بود باعث شده بود دوباره ویروس فعال شود . وقتی که فعالیت مجدد ویروس ناپدید شد , چیز دیگری به جای گذاشت . وسکر متوجه شد که بدن جیل تبدیل به یک پادتن برای ویروس شده است . در تمام این سال ها سیستم دفاعی بدن جیل با ویروس مبارزه کرده بوده تا بالاخره به این حالت رسیده بود . این مشاهده به وسکر در ادامه کارهایش کمک زیادی کرد . چون Uroboros از یک گیاه سمی برگرفته شده بود به خاطر همین مقادیر زیادش کشنده بود . اما چون بدن جیل مثل پادتن عمل میکرد جیل را برای انجام آزمایشاتش همچنان زنده نگه داشت . جیل که تا الان بخشی از عمرش رو برای نابودی B.O.W ها گذاشته بود الان خودش عاملی برای گسترش آنها شده بود !

وسکر با آزمایشات فراوان موفق شد تا Uroboros را کامل کند . وسکر نمیتوانست از جیل به عنوان نمونه آزمایشی استفاده کند . چون جیل یک ضد ویروس شده بود . به خاطر همین تصمیم گرفت از جیل برای اهداف دیگرش استفاده کند . در ادامه ی تحقیقات هم بر اورویوروس مادر و Las Plagas محققان به یک ماده ی ثانوی که بعد ها به اسم P30 شناخته میشد دست یافتند . کار این ماده این بود که به نمونه ی آزمایشی قدرت مافوق انسانی میبخشید اما کنترل شخص در دست دیگری میتوانست باشد . البته اثر P30 موقتی بود . به خاطر همین از یک ابزاری برای تزریق دایم P30 به درون فرد مورد نظر استفاده میشد . از همین ابزار برای جیل استفاده شد و تا لحظه ای که روی بدنش بود دستورات وسکر را اجرا میکرد .

کریس برای بررسی شایعاتی درمورد فروش سلاح های بیولوژیکی به آفریقا رفت و در آنجا با Sheva Alomar آشنا شد . شوا خودش را Partner برای کریس معرفی کرد . اولین چیزی که کریس با شنیدن Partner به یاد آن افتاد , جیل بود . چون جیل یار همیشگی کریس محسوب میشد . به هر حال بعد از آشنایی کریس با یکی از اعضای B.S.S.A به اسم Josh از اون یک میکرو فیلم گرفت که حاوی اطلاعات مهمی بود . کریس با اجرای این میکرو فیلم عکس جیل را که درون محفظه ای بود , مشاهده کرد و این امید که جیل هنوز زنده است پررنگ تر شد و دیگر Irving را ول کرد و ار آن به بعد پیدا کردن جیل اولویت اولش شد . از آن طرف هم جیل که تحت کنترل وسکر بود برای مراقبت از کارهای Irving همراه او شده بود . وقتی کریس و شوا موفق به پیدا کردن Irving میشوند , جیل با مداخله Irving را فراری میدهد . کریس و شوا در ادامه ی جست و جوهایشان به Tricell Oil Facility میرسند و در آنجا زن نقاب دار ( که همان جیل بود ) که گویا با اروینگ ملاقاتی داشته میبینند که با یک قایق از آنجا میرود . اروینگ هم با کشتی از دست آنها فرار میکند . جیل با تهدید اروینگ از اون میخواست تا نقشه اش را در مورد B.S.A.A بگوید . اروینگ به جیل گفت که تو بازیچه ی Exella هستی . جیل دوباره سوالش رو تکرار کرد . بالاخره اروینگ هم مسئولیت از بین بردن نامور های B.S.A.A را بر عهده گرفت . جیل در آخر Plaga را به اروینگ داد و از اون خواست تا از آن برای رسیدن به هدفش استفاده کند . بعد از کشته شدن Irving جیل به هنگامی که Exella در مورد نشان دادن صلاحیتش برای وسکر حرف میزد , خبر آورد که B.S.A.A وارد آنجا شده است و بعدا هم همراه Exella به Uroboros Faciity رفت و در آنجا بعد از سخنرانی Exella به کریس و شوا از آنجا رفتند .

کریس و شوا در نهایت Exella را که بعد از مردن Irving فکر میکردند عاملی اصلی این حوادث باشد , پیدا میکنند . کریس سوال همیشگی خودش یعنی "جیل کجاست ؟" را میپرسد . همین جا بود که جیل که کنترلش دست خودش نبوده به کریس و شوا حمله میکند . هر دوی آنها شروع به تیراندازی میکنند . جیل به همه ی آنها جای خالی میدهد اما یکی از تیرها به سمت صورتش میخورد و باعث میشود تا نقابش به طرفی پرت شود اما هنوز هویت اصلیش برای کریس مشخص نمیشود . همان لحظه یک صدای آشنا توجه کریس را جلب میکند . "تو هنوز عوض نشدی" وقتی کریس بر میگردد وسکر را که هنوز نمرده بود میبیند . وسکر با گفتن جمله ی " آخرین دیدار ما در مخفیگاه اسپنسر بود . درست نیست ؟ این یک گردهمایی خانواده ی بزرگ هست . ( اینجا منظور وسکر از خانواده میتواند 2 چیز باشد . 1- جیل و کریس 2- گروه S.T.A.R.S )وسکر با دیدن چهره ی خشمگین کریس با گفتن " فکر میکردم با دیدن ما خوشحال میشی" هویت همان زن نقابدار را برای کریس آشکار میکند . وقتی کریس چهره جیل را میبیند اسلحه ی خودش را پایین می آورد و سعی میکند خودش را برای جیل بشناساند . اما جیل که هنوز کنترلش دست خودش نبود به کریس حمله میکند . وسکر برای اتمام همه ی درگیری ها کریس و شوا را برای یک مبارزه ی 2 به 2 دعوت میکند . وسکر بعد از چند دقیقه برای پیگیری کارهای نا تمام خود مبارزه را ترک میکند . اما کریس خیلی سریع به سمت وسکر میرود . باز هم جیل به هر دوی آنها حمله میکند . وسکر در حالی که کریس به زمین افتاده بود به اون نزدیک شد و گفت "الان یارت اینجاست . من از پیش شما میرم تا بهم برسین ." کریس سعی میکند تا با تحریک احساسات جیل به هر نوعی شده کنرل جیل را به خودش برگرداند . جیل هم که گویا برای غلبه بر P30 با اثر آن مبارزه میکرد موفق میشود "کریس" را صدا بکند . وسکر که قصد رفتن داشت با دیدن این صحنه منصرف میشود و با گفتن "هنور به مقدار بالاتر هم مقاومت نشان میدهد" مقدارش را بیشتر میکند . بعدا از آن هم هر 3 آنها را ترک میکند .

از آنجا که مقدار ورودی ماده خیلی زیاد بود جیل فریاد کشان سینه ی خودش را باز میکند . کریس و شوا با دیدن تقویت کننده روی سینه ی جیل سعی میکنند تا بدون صدمه زدن به جیل آن را در بیاورند . با تلاش هردو بالاخره موفق به انجام این کار میشوند . جیل بی حال روی زمین می افتد . کریس جیل را از زمین بلند میکند . جیل یک نگاه غمگین مفهوم دار به کریس میکند و از او معذرت میخواهد . به هر دوی آنها هم میگوید که کنترلش دست خودش نبوده است و بعدا به کریس و شوا میگوید که باید جلوی وسکر را بگیرند . کریس که قصد نداشت جیل را در آن وضعیت رها کند , مخالفت میکند . اما جیل میگوید که این آخرین شانس تو هست . اگر وسکر موفق بشه , Uroboros به همه ی جهان منتقل خواهد شد و میلیونها نفر میمیرند . کریس باز هم مخالفت میکند و وقتی جیل میبیند که فکر کریس متوجه اوست و نمیتواند کریس را متقاعد کند از در احساسات وارد میشود و به کریس میگوید که تو تنها کسی هستی میتونی از عهده ی این کار برآیی و با همان نگاه معنادار به کریس میگوید که یعنی به من اعتماد نداری ؟ اینجا دیگر کریس تسلیم میشود و بالاخره قبول میکند و برای جلوگیری از کارهای وسکر به طرف کشتی Tricell حرکت میکند . در آخر هم جیل از شوا میخواهد که مراقب کریس باشد .

بعد از درگیری کریس و شوا با Exella , جیل با آنها ارتباط برقرار میکند و به آنها در مورد وسکر توضیحاتی میدهد . جیل میگوید که وسکر قدرتش را از ویروس میگیرد . اما ویروس بی ثبات هست . برای رسیدن به آن قدرت , وسکر باید به طور متناوب از آن که در قالب یک سرم است استفاده کند . ولی اگر وسکر بیش از حد از آن استفاده کند , سرم برایش مثل سم میماند . بعد جیل و شوا را مامور میکند تا آن را سرم بیابند . کریس و شوا با کمک جیل موفق میشوند تا وسکر شکست ناپذیر را شکست دهند و سرانجام در آتشفشان بر او پیروز شوند . بعد از پرت شدن وسکر به درون مواد مذاب جیل با یک هلی کوپتر به کمک آنها می آید و با انداختن نردبان آنها را نجات میدهد . با بالا آمدن کریس و شوا , وسکر دوباره با آخرین نیروهایش به هلی کوپتر حمله میکند و با بازوهایش هلی کوپتر را میگیرد و سعی میکند تا آن را به زمین بکوبد . اما جیل با دیدن این صحنه با دادن 2 تا Rocket Lancer به کریس شوا از آنها میخواهد تا به وسکر شلیک کنند . با خلاصی از دست وسکر هلی کوپتر از آن منطقه خارج میشود و بدین ترتیب در نهایت همه چیز تمام شده به نظر میرسد
.



موضوعات مرتبط: Jill Valentine , معرفی شخصیت ها , بیوگرافی , مقالات , مطالب ویژه ,
آخرین مطالب
   
>